تبليغاتX
Icy Vision


Icy Vision

۱۰ سال پیش با دوستای دوره راهنمایی قرار گذاشته بودیم ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ شب جلوی در مدرسه جمع بشیم. اون موقع ها میگفتیم اووووووووووووووووه کوووو تا سال ۸۸ ؟ ولی تا چشم به هم زدیم این ۱۰ سال گذشت... دیشب تب داشتم و مامانم میگفت هیچکس یادش نیست... نمیان!! ولی دلم طاقت نیاورد. رفتم که حداقل از جلوی در کوثر رد بشم . وقتی ۸:۱۰ رسیدم دیدم بچه ها وایسادن جلوی مدرسه خیلی ذوق کردم. دیدن دوباره ی دوستای بچگی... همه خیلی عوض شدن. ۳-۴ نفر رو اصلا یادم نیومد کی بودن... ولی بقیه رو شناختم. ۱۲ ساله بودیم... حالا همه ۲۲ سالمون شده! خیلی احساس فوق‌العاده ای بود. ترگل از دبی زنگ زد و نازنین از آمریکا. اونا هم یادشون بود و ناراحت بودن که ایران نیستن. نمیتونم حسمو بنویسم ولی دیشب جزو شبای به یاد موندنی زندگیم شد...

(قرار گذاشتیم ۹/۹/۹۹ ساعت ۹ شب جلوی در مدرسه باشیم... اگه تا اون موقع خرابش نکرده باشن! فعلا که از راهنمایی کوثر تبدیل شده به هنرستان هاجر!! )

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:45 توسط NoOshi| |

دلم برای کسی تنگ شده که نمیدونم کیه

میخوام بنویسم

ولی چیزی ندارم واسه گفتن

هوا سرد شده و نوستالوژی هوا جلوی فکرای منو میگیره... اینجوری که قندیل میبندن توی مغزم...

خوابیدن سخت شده و تخت خوابی که یه زمانی خوب گرمم میکرد حالا واسم غریبه شده. سرد شده. مثل دستام.. یه زمانی می ترسیدم از سرد شدن دستام.. فکر میکردم وقتی دستام سرد شه قلبم هم سرد میشه... حالا به سردی هر دوتاشون عادت کردم

دیگه نوشتن هم فایده نداره

خود خورشید باید بیاد


بعدش نوشت: نمیدونم چرا اینارو گفتم... خورشید که نمیاد
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:0 توسط NoOshi| |

می شود به جای خواب به ریل ها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که باوفاترین جفت های عالم

کفش های آدمی اند!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:26 توسط NoOshi|

 

فلاسفه خیلی ملال آورند!

نه؟

به کفش تنگ می مانند !

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:23 توسط NoOshi|

 

کمی بعد پاییز می آید و تنها سیگار های لعنتی به پای تو می سوزند...

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:20 توسط NoOshi|

  • دیگر توان به جا نمانده سرت گیج میرود و میگوئی: «یک لحظه زودتر٬ و شاید....» این سرنوشت بود...

 

  • خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:42 توسط NoOshi| |

 

  • وسط یه ضربدر گیر کردم که از ۴ طرف بن بسته

 

  • کاشکی شال گردنم بودی تا بتونم همیشه بپیچمت دور گردنم
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:30 توسط NoOshi| |

تصمیمتو میگیری، چشماتو میبندی و تمرکز میکنی

چوب دستی  رو میگیری طرف خودت و ...

بی بی دی با بی دی بو

ستاره ها می چرخن و می چرخن و صدای چنگ میپیچه توی گوش اِت

چشماتو باز نمیکنی...

همه چیز خیلی سریع  بر می گرده عقب

یهو میبینی اول گریه کردی

بعد سیگارت قد کشیده

بعد برگشتی  به کودکی!!... 18 سالته و تازه میخوای شروع کنی...

همینجا باید نگهش داری...

 دوباره

بی بی دی با بی دی بو

ستاره ها محو میشن

هنوزم جرئت نداری چشماتو باز کنی!

تمرکز میکنی

ایندفعه نباید صدای چنگ یادت بره

ایندفعه یادته که قراره خیلی زود 22 سالت بشه

اندازه یه پلک زدن....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:44 توسط NoOshi| |


امروز مامانم این شعر حافظ رو میخوند... خوشم اومد...

 

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار ديــگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشــــمـنـد مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می‌کننــــــد؟
گوييا باور نمی‌دارنـــــــــــــــــــــد روز داوری
کاين همه قلب و دغل در کار داور می‌کننـــــد
يا رب اين نودولتان را با خر خودشــــان نشان
کاين همه ناز از غلام ترک و استر می‌کننــــد
ای گدای خانقه برجه که در ديــــــــــــــر مغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کننــــــــد
حسن بی‌پايان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره ديگر به عشق از غيــــب سر بر می‌کنند
بر در ميخانه عشق ای ملک تسبيــــــح گوی
کاندر آن جا طينت آدم مخمر می‌کننــــــــــــد
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسيان گويی که شعر حافظ از بر می‌کننـــد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:16 توسط NoOshi|

پیچیدگی مسائل منو کشوند سمت اون عوده که بوش رو خیلی دوست دارم... انقدر سوخت تا تموم شد... ولی هنوزم مسائل پیچیده بود...

هیچی نشد

شاید از اولم هیچی نبود

شاید تکرارشه

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:58 توسط NoOshi| |

 

لعنت به چراغ سرخ

 به بد قولی

به خواب امروز ظهر

لعنت به...

به اون سیبی که نصفه خوردیم

به اونی که بهم لبخند زد

به چراغ سبز

کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم........

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط NoOshi|

هوا گرمه و سرت سنگین...

میشینی

 آیینه رو رو صورتت تنظیم میکنی

میری تو حاشیه

صدای فریدون فروغی می پیچه تو گلوت...

گوشاتو میبندی

سیگارو میذاری گوشه ی چشمت و فندکو میزنی

میری اون دنیا

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط NoOshi| |

تنها نشستم

و حواسم نیست که دنیا با من است.......

 

 

دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 3:26 توسط NoOshi| |

درباره انسان امروز یک جمله برای مورخان کافیست!!! :

او زنا می کرده و روزنامه می خوانده!

بعد از این تعریف گویا چیزی برای گفتن نمی ماند!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:34 توسط NoOshi| |

پیاده روی های شبانه در خیابان های نعل اسبی شکل عادتی جدیده واسم!

حالا ۲ شبه که نرفتم...

دلم زورو میخواد... که بیاد و یه Z بنویسه روی دیوار اون خیابون نعل اسبی شکل... تا شاید به خاطر دیدن اون Z هرشب برم و از کنار اون دیوار رد شم... تا اون دیوار نذاره دیگه به سمت اون نیمکت کشیده شم... 

کابوس نمیخوام

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:46 توسط NoOshi| |


Design By : Night Skin