تبليغاتX
Icy Vision

 

پیش گفتار: من این نوشته رو سه روز پیش-۲۶ ازدیبهشت نوشتم. اما فرصت نشد این جا بیارمش. امروز که داشتم دوباره می خوندمش، از خودم هم خنده ام گرفت، هم حالم به هم خورد. از این جا گذاشتن اش پشیمون شدم. اما بعد از خواندن سه باره ، به این نتیجه رسیدم که این جا هم بذارمش. بنا به استدلالی که در این نوشته هم آوردم. بی زمانی و بی مکانی ذهنم...

 

من کنار گذاشته م.

من یادآوری انسان ها رو در سال روز و ماه روز اتفاق ها کنار گذاشته م. این یادآوری هیچ حس خوبی نداره برام. بی معنیه. اگر کسی عزیزه که خب! هست. برای یادآوری ش نباید عادت به یه روز خاص کرد. کسی که عزیزه همیشه هست.

نمی خوام شعار بدم. گفتم کنار گذاشتمش. نگفتم که خیالش هم دست از سرم برداشته. دارم برای اینطور زیستن تلاش می کنم. عیب که نیست! هست؟

اینا رو گفتم تا اینو بگم:

احتمالا موجود خاک تو سری بودم که فکر می کردم نمی شه دست کشید !

بلند شدم. پرده رو کنار زدم و فکر کردم: تمام این روزای من داره تو این فکر می گذره که نکنه اشتباه کرده باشم... تمام این روزهای من داره تو این فکر می گذره که چرا این همه تلخی؟ این همه اجبار؟

 کنار پنجره نشستم. سرم رو به پنجره تکیه دادم و با خودم گفتم: هر چند گاهی وقتا از این امید که اینطوری توی جونم ریشه دوونده خسته ام. اما گاهی هم وجودش خیلی خوبه.

از جام بلند شدم. روبروی آینه نشستم. انگشتم را روی پیشونی دخترک توی آینه گذاشتم و بلند گفتم: این همه دویدن، این همه خسته گی، این همه دلهره و ترس، این همه درد، اگر ایمان داشته باشی که به خاطر تن ندادن به تکراره، به خاطر تن ندادن به بیهودگیه، می ارزه. پوستت کنده می شه اما می ارزه.

سیگاری روشن کردم. سرم را تکیه دادم به دیوار و فکر کردم نمی دونم کی می خواهم فهم کنم که ...

تمام دیروز، من همه اینا رو می گفتم و شعر می خوندم. امروز فهمیدم دیروز چه روزی بود. شب به دوستی گفتم:  برای نبودن چنین آدمی باید غمگین بود؟

قبول دارم که می شه گفت جاش خالی ست.  می شه دلم بسوزه. برای همه حرف هایی که باید می گفت و می شنیدم. برای نگاهی که کم دارمش. اما غم؟! ترجیح می دم فقط دلتنگ باشم و یاد بگیرم چطور می شه گذشت. ترجیح می دم دلتنگ باشم تا دچار تنفر. تنفری که نشانه ی ضعف احساسات و آگاهی از شرایطیه که میتونست باشه و نیست. کسی که میتونست باشه و نیست. تنفر از خودخواهی و بی ارادگی و ترس ذاتی خود آدم. برای از دست دادن کسی... چیزی...

ترجیح می دم یاد بگیرم چطور می شه گذشت. به همون زیبایی ( و آسونی) که اون گذشت...


+ تاریخ  | جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت  | 10:7  نویسنده |  نوشی 

دل تنگی داغ داغ می شود.

کنارم می نشیند و من توی آن همه تاریکی،چشمانش را از لابلای دود سیگار دزدکی می پایم.

از پشت خاکستر نیم سوز سیگار نگاهم می کند.

خیره می شود.

مردمک چشمانش که می لرزد،من برای نگاهش می میرم...

هنوز و تا همیشه می میرم......

+ تاریخ  | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت  | 1:44  نویسنده |  نوشی 

جالب ترین بخش داستان اونجاست که حتی خدا هم نمیخواد که بمونه !

وقتی به چشم به هم زدنی تمام عکس ها، فیلم ها، آرشیو چت ها و اسمس هاش پاک می شن و هرچه تلاش میکنم تا برگردونمشون نمیشه که نمیشه...

از مکینتاش نمی شه Backup گرفت... 

بی خیال تمام خاطراتش شده ام که بند ساعتی که برام خریده پاره میشه... 

میبرمش همون جا... 

درستش میکنن اما باز پاره میشه... 

خدا نمیخواد ساعتی که برام خریده رو دستم کنم...

این یکی رو هم بیخیالش میشم...

و تلخ ترین قسمت ش اونجاست که آدم به خودش میگه: چی فکر میکردم و چی شد...

حماقت !

+ تاریخ  | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت  | 11:55  نویسنده |  نوشی 

یکی از سخت ترین کارها

پاک کردن مسج هایی که یه زمانی برات یه دنیا معنی داشته....

+ تاریخ  | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت  | 1:36  نویسنده |  نوشی 

فیلم نوروز 89 رو می دیدم....

داییم تازه از زن داییم جدا شده و میخونه:

کُشنی نوانم را روزگار... ای روزگار.... ای روزگار.............


من اما تو دلم پر از امید بود اون موقع ها... چقدر بچه و ساده بودم. انگار 10 سال از اون روزا میگذره

+ تاریخ  | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت  | 17:21  نویسنده |  نوشی 

می‌خوام مثل اُ.هنری یه داستان کوتاه بنویسم از زن و مردی که واسه هم هدیه‌ی شب عید می‌خرن. مرده ساعت گرون‌قیمتش بند نداشته و زنه هم واسه بستن موهای بلندش گل‌ سر نداشته. توی یه‌روز دور از چشم هم، مرده می‌ره ساعتش رو می‌فروشه و واسه زنه گل‌ سر می‌خره، و زنه می‌ره موهاش رو کوتاه می‌کنه و می‌فروشه و برای ساعت مرده یه بند خوش‌گل می‌خره. بعد، وقتی هدیه‌هاشون رو به هم می‌دن، هردو نابود می‌شن. می‌خوام داستانم رو چاپ کنم، و به همه بگم «نه. این داستان رو من خودم نوشتم. اُ هنری ننوشته» و به عنوان سند، بگم تو این داستان اینا هردو دق می‌کنن می‌میرن.



می‌خوام تمام داستان‌هایی رو که توشون یکی می‌ره از سر کوچه سیگار بخره و دیگه هرگز برنمی‌گرده، از اول بنویسم. آخر همه‌شون هم بنویسم «ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که سیگار برای ترکِ عزیزان مفید است». بعدش برم تو انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس از نهاوند کاندیدا بشم. بشم یه آدم دیگه. و دیگه هرگز اون آدم سابق نشم.

+ تاریخ  | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت  | 15:13  نویسنده |  نوشی 

  دست خودم نیستاین جور اتفاق­ها که در زندگی­ ام می­ افتد دچار حال غریبی می­شومگرفته و کدر می­شومدل­م مچاله می­شودبعد هم دل­تنگی می­آید سراغ ­ام . 

  خیلی وقت است پی اسم دیگری برای این حال­م می­گردمخود دل­تنگی نیست.شبیه­ش استاول دل آدم مچاله می شود،بعد آدم احساس ناتوانی می­کند، بعد دست و پای­اش سست می­شود، بعد بغض گلویش را می­گیرد، دل­ ش می­خواهدگریه کند ولی نمی­تواندبعد احساس خفگی می­کند، بعد زجر می­کشد، بعد دل­ش می­خواهد خودش را به در و دیواربکوبدبعد که می­بیند هیچ کاری ازش ساخته نیست، می­فهمد که چیزی شبیه دل­تنگی غروب جمعه آمده سراغ­ش.

+ تاریخ  | یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت  | 0:1  نویسنده |  نوشی 

امروز تا جایی که میشد صدای اسمس هاشو گوش دادم

فکر میکنم دفعه ی آخری بود که اون صدارو میشنیدم...

گفته بودم که زنگ اسمس ش با بقیه فرق داره...


ادامه مطلب
+ تاریخ  | شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت  | 14:43  نویسنده |  نوشی  | 

وقتی میرم دانشگاه یا برمیگردم، وقتی بالای پل عابرم، با خودم خیال باقی میکنم

میگم اگه الان یهو باهاش رودررو شدم چیکار کنم؟

خیلی عادی سلام کنم و رد شم؟ یا نه وایسم حالشو بپرسم و وانمود کنم خیلی ریلکسم؟

یا نه اصلا حتی سلام هم نکنم و روم و برگردونم و برم به راه خودم؟

اگه باهاش حرف زدم بهش بگم دارم ازدواج می کنم؟ بهش بگم 3هفته دیگه بله برونمه؟

یا هیچی نگم؟؟

انقدر از این فکرها میکنم تا میرسم جلوی در فنی... دیگه مطمئن میشم که نمیبینمش...این طرف ها آفتابی نمیشه...

دوباره فرداش که از جلو مدیریت رد میشم... زیر پل گیشا... بازم خیال میکنم اگه الان باهاش رودررو شدم.....


بعضی خیال بافی ها تمومی نداره...

+ تاریخ  | دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت  | 16:3  نویسنده |  نوشی 

اون روز عصبانی بودم بهت گفتم بی لیاقت

الان عصبانی نیستم...

بی لیاقت

+ تاریخ  | سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت  | 20:15  نویسنده |  نوشی 

کامپیوترت رو روشن میکنی،

چند لحظه صبر میکنی تا ویندوزش بیاد بالا،
یه قلوب از چاییت میخوری،
ویندوز میاد بالا،
باز چند ثانیه دیگه صبر میکنی تا ویندوز کامل بیاد بالا،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
رو My Computer کلیک میکنی،
یه سیگار روشن میکنی،
میری رو Drive F،
یه پک سنگین به سیگارت میزنی
میری رو My picture,
زیر سیگاری رو میکشی جلو دستت،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
با چشات دنبال یه فایل قدیمی میگردی،
روش کلیک میکنی،
نه، این نبود!
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
رو یه فایل دیگه کلیک میکنی،
کلی عکس باز میشه،
آره، خودشه!
خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
شروع میکنی عکس ها رو به ترتیب از بالا دیدن،
یه لبخند شیرین پهنای صورتت رو میپوشونه بدون اینکه خودت متوجه بشی،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
عکس ها شوتت کردن به چند سال پیش،
خاطرات تو ذهنت نقش میگیرن،
دوباره خاکسترسیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
به یه عکس میرسی،
لبات بسته میشن طوری که صورتت یه شکل جدی به خودش میگیره ،
چند ثانیه رو عکس مکث میکنی و با دقت نیگاش میکنی،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
به خودت میگی این عکس یه مشکلی داره،
یه پک دیگه به سیگارت میزنی،
با وسواس خاصی به عکس نیگا میکنی،
نفرات توی عکس رو میشماری،
نه، این عکس یه مشکل خیلی بزرگی داره،
صورتت رو میبری جلوی مانیتور،
نمیخوای قبول کنی،
جای یه نفر تو زندگیت خالیه، درست همونی که تو عکس خودش رو انداخته بود تو
بغلت،
با گرمای آتیش سیگارکه داره دیگه پوست دستت رو میسوزونه به خودت میای،
فیلتر سیگارت رو میندازی تو زیر سیگاری،
کامپیوترت رو خاموش میکنی،
خودت رو پرت میکنی رو تختت،
چشات رو میبندی،
و آهسته زیر لبت میگی:

ارزشش رو نداشت!
 by Alireza b.f

+ تاریخ  | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت  | 22:10  نویسنده |  نوشی 

فکر میکنی تونستی فراموشش کنی

اما

وقتی شب خوابشو میبینی کل روز رو پَکَری.....

+ تاریخ  | شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت  | 12:4  نویسنده |  نوشی 

یه نفس بیشتر فاصله مون نیست...

+ تاریخ  | جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت  | 1:36  نویسنده |  نوشی 

درست مثل فنجان قهوه که نه می کشد

پنجره کم کم از تصویر تو تهی می شود....

حالا

من مانده ام و

پنجره ی خالی و

فنجان قهوه ای که از حرف های نگفنه پشیمان است....


p.s. : به خاطر آقای میم٬ کامنت این پست و باز گذاشتم

+ تاریخ  | چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت  | 0:17  نویسنده |  نوشی  | 

نشسته ام به خواندن اولین گپمان.

نشسته ام به خواندن آرشیو تو و فکر می کنم چه خوب که نوشته هایش هست.

نشسته ام و فکر می کنم که دلم چقدر می خواهد.

نمی دانم چه،فقط می خواهد...دلم می خواهد.

دلم آغوش بی دغدغه می خواهد.دلم تمام شدن این همه تلخی را می خواهد.این همه سطحی بودن.این همه نداشتن...

هه!هنوز پایم را از این خاک بیرون نگذاشته ام،اما غروب جمعه ام آمده و در غروب یک شنبه نشسته است...خنده دار نیست؟

دارم آرشیو تو را می خوانم و گلویم می گیرد از این همه آرزویی که داشتم و دستم به هیچ کدام نرسید...

چقدر اولین گپمان خوب بود..چقدر پر بود...

اگر روزی دری به تخته ای خورد و آسمانی به زمینی آمد و من تو را دیدم قول می دهی بغلم کنی؟

دلم صدایت را می خواهد...تو توجه نکن اما.همین که نوشتم برایت خودش بس بود.

+ تاریخ  | یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت  | 19:10  نویسنده |  نوشی 

خداحافظ
گوشی قطع
پشتش سیگار
صدای ضبط زیاد
ریپیت
... ... ... " خالی از خویشی و غربت ,گیج و مبهوت بین بودن و نبودن "
پشتش سیگار
لش, روی تخت
گریه کنار هر عکس مشترک
پشتش سیگار
نگاه به ساعت دقیقه به دقیقه
پشتش سیگار
خیره بر گوشی چشم انتظار
پشتش سیگار
چندین ماه بدون تــــــــو
می دانم, ماه های دیگر هم به همین سادگی می گذرد . .

+ تاریخ  | جمعه چهارم فروردین 1391ساعت  | 21:26  نویسنده |  نوشی 

وقت بعضی حرف ها که بگذرد دیگر گذشته...

اما خود حرفها می مانند... یک گوشه می نشینند و هر روز، همیشه، نگاهت می کنند...

تو به زندگی ات می رسی.. راه می روی و حرف می زنی...

بعد که به خانه بر می گردی حرف های قدیمی را می بینی که همان گوشه ی اتاق هنوز نگاهت می کنند....

+ تاریخ  | یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت  | 14:49  نویسنده |  نوشی 

بر ما هر آنچه لایقمان است٬ می رود !!

+ تاریخ  | چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت  | 11:59  نویسنده |  نوشی 

دنیای ما انداره هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم

من هر شب و تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست

من خیلی وفتا ساکتم.... سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دا‌ئم از آینده می پرسی..... من حال فردام هم نمیدونم


+ تاریخ  | یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت  | 11:4  نویسنده |  نوشی 

یکی از چیزایی که همیشه برام سواله اینه که چرا آدما نسبت به صحته تصادف کنجکاون؟!!! یعنی آخه چه دلیلی داره آدم وایسه نگاه کنه؟؟ چه جذابیتی داره؟

+ تاریخ  | شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت  | 22:16  نویسنده |  نوشی